ابن المقفع ( مترجم : منشي )

200

كليله و دمنه ( فارسي )

تعظيم ننمايد ، و در اشارت حقّ اعتماد نگزارد او را دشمن بايد پنداشت ، و با چنين كس تدبير كردن بر آن مثالست كه مردي افسون ميخواند تا ديو يكي را بگيرد ، چون نيكو نتواند خواند ، و شرايط إحكام [ 1 ] اندر آن بجاى نتواند آورد ، فروماند و ديو در وى افتد . و ملك از شنودن اين ترّهات [ 2 ] مستغني است ، كه بكمال حزم و نفاذ عزم خاك در چشم ملوك زده است و از بأس و سياست خويش در حريم ممالك پاسبان بيدار و ديدبان دوربين گماشته ، چنان كه از شكوه و هيبت آن حادثه در سايهء امن پناه طلبيده‌ست و فتنه در حمايت خواب بياراميده از خواب گران فتنه سبك بر نكند سر * تا ديدهء حزم تو بود روشن و بيدار له عزمات لا تردّ وجوهها * إذا ما انتحى خطب من الدّهر فادح و آراء صدق يجتلى الغيب دونها * مواقعها في المشكلات مصابح [ 3 ] و چون پادشاه اسرار خويش را بر اين نسق عزيز و مستور داشت ، و وزير كافي گزيد ، و در دلهاى عوام مهيب [ 4 ] بود ، و حشمت او از تنسّم [ 5 ] ضمير و تتبّع سرّ او مانع گشت ، و مكافات نيكو كرداران و ثمرت خدمت [ 6 ] مخلصان در شرايع جهان داري واجب شمرد ، و زجر متعدّيان و تعريك [ 7 ] مقصّران فرض شناخت ، و در انفاق حسن تقدير بجاى آورد سزاوار باشد كه ملك او پايدار باشد و دست حوادث مواهب زمانه [ 8 ] از وى نتواند ربود ، و در خدمت او گردد دهر خائن راست كار و چرخ ظالم دادگر [ 9 ] .

--> [ 1 ] . ( 3 ) إحكام استوار كردن كار ، محكم كاري . 73 / 10 ح نيز ديده شود . [ 2 ] . ( 4 ) ترّهات سخنان گزاف و بي پر و پا . در نفثة المصدور ( چاپ طهران 1307 ص 60 تا 61 ) آمده است : تا سحر سرمهء سهر كشيده بودم و طول اللّيل إلّا قليلا ترّهات و خرافات در هم نوشته . ص 78 ح بر س 13 نيز ديده شود . [ 3 ] . ( 9 ) له عزمات . . . او را دل نهادئيست كه مردود نگردد رويهاى آنها هنگامي كه روى آورد كاري بزرگ و گران از ( امور ) روزگار ؛ و رايهاى راستي است كه آشكارا شود غيب در پيش آنها ؛ موقع آنها در مشكلات ( چون موقع ) چراغهاست . [ 4 ] . ( 12 ) مهيب اسم مفعول از مهابت و هيبت ، و بمعني ترسيده شده . [ 5 ] . ( 12 ) تنسّم اطّلاع حاصل كردن . ص 100 ح بر س 7 ديده شود . [ 6 ] . ( 13 ) ثمرت خدمت در اساس : ثمرت خلعت ( سهو كاتب ) . [ 7 ] . ( 14 ) تعريك گوشمال دادن . 120 / 8 ديده شود . [ 8 ] . ( 15 ) زمانه از وى در اساس بدون « از وى » . [ 9 ] . ( 15 ) تا ( 16 ) در خدمت او . . . دادگر جمله‌ايست كه مصراع شعر جزئي از آنست .